The city Mouse and the country Mouse

روزی روزگاری، دو موش بودند که با هم دوست صمیمی بودند.

Once upon a time, there were two mice who were great friends.

***

یکی از موش ها در روستا زندگی می کرد و آن یکی هم در شهر

One mouse lived in the country, the other in the city.

***

موش روستایی موش شهری را بعد از سالها دید و اونو دعوت کرد که بیاید و جند روزی در خانۀ او در روستا باشد.

The country mouse met the city mouse after many years and invited him to come and spend a few days at his house in the country.

***

پس موش شهری دعوت را پذیرفت و به خانۀ دوستش رفت.

So the city mouse accepted the invitation and went to his friend.

***

موش روستایی او را به خانه اش در مزرعه برد

The country mouse took him to his house in the field.

***

او به موش شهری بهترین غذاها را داد او توانست برای او میوه، آجیل و گندم ببرد.

He gave him the nicest things he could find to eat fruits, nuts and wheat.

***

اما موش شهری خیلی خوشش نیامد.

But the city mouse was not pleased.

***

این غذا و خانۀ تو خیلی خوب نیست. برای چی تو این سوراخ زندگی می کنی؟

This food is not good and your house is not good. Why do you live in a hole?

***

تو بایستی بیایی و در شهر زندگی کنی.

You should come and live in the city.

***

بعدش تو خونۀ خوب خواهی داشت که از سنگ درست شده و غذاهای خوبی پیدا خواهی کرد مثل شیر، نان و پنیر که بخوری.

Then you would have a nice house made of stone to live in a nice food milk bread and cheese to eat.

***

بیا و منو در خونۀ شهری ام ببین

“Do come and visit me at my house in the city.”

***

موش روستایی خواستش که زندگی در شهر و خونۀ دوستش را ببیند.

The country mouse wanted to see the life in the city and to his friend’s house.

***

خونۀ بزرگی بود و غذاهای خوشمزه ای که برای او مهیا شده بود.

It was a nice big house and nice food was set ready for them to eat.

***

اما همین که خواستند شروع به خوردن کنند

But just as they were beginning to eat,

***

آنها صدای پارس سگی را شنیدند که به سمت آنها حمله ور شده بود.

They heard the dogs barking and rushing towards them.

***

موش شهری گفت بدو بدو سگ بزرگ داره میاد و خودش با سرعت هر چه تمام فرار کرد.

“Run! Run” the big dog is coming! Said the city mouse and away they scampered.

***

آنها بعد از چند دقیقه بیرون آمدند و موش روستایی به دوستش گفت

After a while they come out and then the country mouse said to his friends.

***

من از زندگی تو در شهرر خوشم نمیاد. من ترجیح حفره رو به خانۀ سنگی ترجیح می دهم.

“I do not like your life in the city. I prefer my hole to your stone house.

***

همون خوبه که فقیر و خوشحال باشم تا اینکه پولدار باشم و در ترس دائمی.

It is better to be poor and happy than to be rich and live a constant fear.

 

پی نوشت یک: یک جمله همیشه منو به فکر کردن می اندازه چرا همه فکر می کنیم (البته ناخودآگاه) همیشه چیزهای پیچیده بهتر از چیزهای ساده کار می کند. جوابو نمی دانم اما شاید شما بدونید خوب به من هم بگید؟ این جمله بارها و بارها در ذهنم در حال رفت و آمد هست:

Simple is not easy

Simple is not easy

Simple is not easy

Simple is not easy

Simple is not easy

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *