The less is more, The lion and the mouse

The Lion and The Mouse

یک روز شیری در جنگل خوابیده بود.

One day a lion was sleeping in the forest.

***

ناگهانی موشی از روی دماغ او رد شد و او را بیدار کرد.

Suddenly a mouse ran across his nose and woke him up.

***

شیر خیلی خشمگین شد و موش را در پنجه اش گرفت

The lion became very angry and caught the mouse in his paw

***

و او می خواست او را بکشد.

And he wanted to kill him.

***

به هر حال، موش برای زنده ماندنش خیلی التماس کرد تا اینکه شیر به او اجازه داد که برود.

The mouse however, begged so hard for his life that the lion let him go.

***

زمان کمی بعد شیر در تور صیاد گیر کرد.

Not long afterwards, the lion was caught in the hunter’s net

***

او غرشی بلند کرد و تلاش کرد تا از تور (تله) فرار کند.

He roared loudly and struggled to get out of the net.

***

اما همۀ تلاش او که آزاد شود بیهوده بود.

But all his efforts to be free were in vain.

***

همان لحظه موش کوچک آمد و دید که چه اتفاقی افتاده است.

Just then came the little mouse and saw what had happened.

***

او همان لحظه شروع به جویدن طناب تور کرد.

He at once started gnawing the ropes

***

و در زمان کوتاهی شیر را آزاد کرد.

And in a short time set the lion free.

***

پی نوشت: می خواستم مطلبی در مورد مینیمالیست و The less is more بنویسم اما بعد پشیمان شدم و تصمیم گرفتم وقت دیگری بنویسم اما فراموش کردم اسمش را از تیتر حذف کنم اما خوب بد هم نشد باعث می شود که آن مطلب را سریع تر بنویسم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *