The sweeper and his dreams


مدتی قبل رفتگری که یکی از بانک های انگلستان را جارو می کرد و آنجا برای مقدار کمی پول می ایستاد به یک جواهرفروشی رفت و از صاحب مغازه سوال کرد:

Sometimes ago a sweeper who swept the bank of England and waited there all day for pennies, went into a shop and the shopkeeper:

A few years ago a dustman who swept the Great bank in England and all the time he waited there for little money. A day he decided goes to jewelry and ask the owner of jewelry. A day he did and went into a shop and asked the shopkeeper:


ارزش طلایی که به اندازۀ سر من باشد چقدر است؟

“What is the value of a piece of gold as large as my head?”

“How much is the price of a part of gold as big as my head?”


جواهرفروش جواب داد: آقای عزیز، الان دارم بیرون می روم برای ناها، بیا با هم برویم تا چیزی با هم بخوریم. بعداً می توانیم در مورد آن موضوع صحبت کنیم.

“My dear sir, I’m just going out to launch” said the shopkeeper “Come and have something to eat with me. We can talk over the matter later.”

The Jeweler told him right now I wanted to go out and eat food, What’s your idea coming with me to restaurant and eating lunch, then we can talk about it.


آنها به رستورانی رفتند و ناهار درست و حسابی را خوردند. رفتگر که داشت دسرخودش را می خورد صاحب جواهر فروشی سوال کرد:


They went to a restaurant and had a very delicious and expensive lunch. As a sweeper was having his dessert, the shopkeeper said:

They went to a famous restaurant and ate a delicious food. While sweeper was eating his dessert, the jeweler said:



دوست من حالا طلا را به من نشان بده

“Now my friend show me the gold”



اما رفتگر گفت که او هیچ طلایی ندارد.

“But I don’t have any, said the sweeper.”


صاحب مغازۀ طلافروشی به صورت عصبانی گفت چی؟

“What” said the angry shopkeeper?



در ادامه مرد جواهرفروش ادامه داد که تو آمدی و از من خواستی که تکۀ بزرگی طلا را بخرم.

“You came to ask me to buy a big piece of gold”



مرد رفتگر گفت همان طور که می بینی من بانک انگلند را جارو می زنم. فقط یک لحظه به ذهنم آمد ممکن است شخصی طلای بزرگی را در آنجا جا بگذارد.

“You see, I sweep the bank of England. It just came into my head that someone might leave a big piece of gold there.



من فقط خواستم بدانم که جه مقدار به دست خواهم آورد؟

I wanted to see how much I would get for it.”



صاحب جواهرفروشی به صورت عصبانی گفت که از اینجا برو بیرون!

“Get out of here!” sad the angry shopkeeper.”



می گویند که رویاها همیشه به حقیقت نمی پیوندند.

“Well, dreams don’t often come true, they say”,



اما مرد رفتگر خواست به محل کارش برگردد برگشت و گفت اما  من غذای خوبی از آن عایدم شد.

Said the sweeper as he returned to his work, “But I get a very good meal out of mine.”


نکتۀ یک: سپور که در فارسی می گوییم همان sweeper  است.





پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *